فرا رسيدن نوروز باستاني و سال جديد 1387 را به عموم ايرانيان عزيز
تبريک و شاد باش عرض ميکنيم
و آرزو داريم که سالي همراه با نکو و شادماني براي هر ايراني باشد.

عرض سلام و ادب حضور خوانندگان عزيز وبلاگ
آرزو داريم در هر کجا که هستيد شاد و سبز باشيد
در اينجا به استحضار شما دوستان خوب ميرسانيم که ممکن است مطالب اين وبلاگ
هر هفته يکبار بروز شود. و از شما بعلت تکراري بودن مطالب پوزش مي طلبيم.

آه اي دل غريب؛ کاش ميشد نفسي از بيکسيها فاصله بگيري و اندوه را
به دست فاصله ها بسپاري
کاش ميشد در انتهاي اين خيره ماندنها؛ ترنمي عاشقانه با تبسمي دلنواز
دل را به بيراهه ها و ويرانه نکشاند. کاش ميشد براي هميشه من و تو ما ميشديم
و با پروازمان آسمانها را سلطان و ستارگان را اميد بوديم.
کاش اگر اين نفس ميخواست تا ابد بي همنفس بماند؛
هرچه زودتر در سينه حبس ميشد.
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست بي باده گلرنگ نمي بايد زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه ي خاک ما تماشاگه کيست

دانست کز آن خيال بازي کارش نرسد به چاره سازي
ناليد در آنکه چاره ساز است از جمله وجود بي نياز است
گفت اي در تو پناه گاهم در جز تو کسي چرا پناهم
اي زهره مشتري غلامت سرمايه ي نام جمله نامت
آن کن ز عنايت خدايي کايد شب من بردشنايي
(خيام)
ساعت نه و هيجده دقيقه و نوزده ثانيه روز پنج شنبه يک فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هفت هجري شمسي مطابق با دوازده ربيع الاول هزار و چهارصدو بيست و نه هجري قمري و بيست مارس دو هزار و هشت ميلادي
عاشقان را خماري بس است اين چيز که مي بيني عشق من است
در گمانم بد ذات و لج است اين عشق با من بد است
اين قلب، صاحبش هم بد است چون نگهدارنده اش از دم خل است
(محمد باقري)
مگر چه گفت به گوش درخت باد خزان
که روي زرد نمود و تکيد و شد لرزان؟
کدام صاعقه زد بر خيام خرمن دشت
که سوخت رونق ارديبهشت و تابستان؟
نسيم مي بتکاند تن صنوبر و بيد
چنان که مي بتکانند پيکر مستان
مگر چنار تب آلوده است از تف مهر
که سرخ مي شودش چهره د رمه آبان؟
نثار زرنگر، از دست برگ بر سر اين
طلوع رنگ ببين هر طرف ز پيکر آن
به صحن باغ نگر، برکه ي مدور آب
ز برگ زيز خزاني، شده ست آتشدان
زمين چو سينه ي سهراب زير جوشن برگ
فرو نشسته در آن، ناوک صنوبر و غان
کدام ديو و دد آيا ملول کرد انار
که بر فروخته چندين چراغ در بستان
چنين خموش چه مغموم مي خرامد رود
چو اشک من به هنگتم رفتن ياران
دل من است مگر صخره بر کناره ي رود
سياه و ساکت و سرد اوفتاده بي سامان
خيال عاصي و مغشوش و بر گسسته ي من
به يال ابرک صد پاره، مي رود نالان
خزان جور اگر بسترد ز شاخت برگ
شکيب مي کن و ستوار چون درخت بمان!
مگر چو برگ فروزي به باغ شعله ي رنگ
مگر چو بيد کني گيسوان شاخ، افشان
دوباره رحل اقامت فکن به جانب راغ
دمي به دشت بپاي و گهي به باغستان
ببر به باغ سبويي شراب شعر و از آن
تف درون به کنار خزان کمي بنشان
ز روي زردي برگ درخت عبرت کن
به سرخ و زرد جهان دل مبند و اهل جهان
علي موسوي گرمارودي

سوره تماشا
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.
حرف هايم ، مثل يک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
و به آنان گفتم : سنگ آرايش کوهستان نيست
همچناني که فلز ، زيوري نيست به اندام کلنگ .
در کف دست زمين گوهر ناپيدايي است
که رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.
و من آنان را ، به صداي قدم پيک بشارت دادم
و به نزديکي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.
و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.
زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز کنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم که بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!
سر هر کوه رسولي ديدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کرديم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت کرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.
سهراب سپهري
اي نام تو بهترين سر آغاز بي نام تو نامه کي کنم باز
اي ياد تو مونس روانم جز نام تو نيست بر زبانم
نام: | |
ايميل: | |